تبليغاتX
دختر همیشه تنها

 

 

دنگ دنگ
آی بيا پهلوان، وارد ميدان بشو
نوبتت آخر رسيد...
معرکه کشتی تو با خداست

اين طرف گود منم يک تنه،
آن طرف گود خدا با همه
زور خدا از همه کس بيشتر
زور من از مورچه هم کمتر است
آخرش او می برد
او که خودش داور است
بازوی من را گرفت
برد هوا، زد زمين
خرد شدم اين چنين...
آخر بازی ولی،
گفت: بيا
جايزه بازی و بازندگی
يک دل محکم تر است
يک زره آهنی
پاشو تنت کن ولی،
باز نبينم که زود
زير غمم بشکنی...!
                                       

                                            عرفان نظر آهاری

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 22:32 توسط تـنهـا |

.

جاتون پر! دیشب قشم یه زلزله توپی اومد که تو عمرم ندیده بودم مگه تموم میشد... یه مدتی نیومده بود دلمون براش تنگ شده بود! ولی ایندفعه حسابی تلافی کرد :دی

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 14:41 توسط تـنهـا


دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جوونور کامل کیه؟
واسطه نیار به عزتت خمارم
حوصله هیچ کسی رو ندارم
کفر نمیگم سوال دام
یک تریلی محال دارم
تازه داره حالیم می شه چیکارم
میچرخم و میچرخونم سیارم
تازه دیدم حرف حسابت منم
طلای نابت منم
تازه دیدم که دل دارم بستمش
راه دیدم نرفته بود رفتمش
جوانه نشکفته را رستمش
ویروس که بود حالیش نبود هستمش
جواب زنده بودنم مرگ نبود! جون شما بود؟
مردن من مردن یک برگ نبود! تو رو به خدا بود؟
اون همه افسانه و افسون ولش؟!!
این دل پر خون ولش؟!!
دلهره گم کردن گدار مارون ولش؟!
تماشای پرنده ها بالای کارون ولش؟!
خیابونا , سوت زدنا , شپ شپ بارون ولش؟!
دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جوونور کامل کیه
؟

گفتی بیا زندگی خیلی زیباست!!! دویدم
چشم فرستادی برام
تا ببینم
که دیدم
پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه ؟
کنار این جوی روون نعناش چیه؟
این همه راز
این همه رمز
این همه سر و اسرار معماست؟
آوردی حیرونم کنی که چی بشه ؟ نه والله!
مات و پریشونم کنی که چی بشه ؟ نه بالله
پریشئنت نبودم ؟
من
حیرونت نبودم؟!
تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه!
اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه!
گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه!
انجیر میخواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمه!
چشمای من آهن انجیر شدن!
حلقه ای از حلقه زنجیر شدن!
عمو زنجیر باف زنجیرتو بنازم
چشم من و انجیر تو
بنازم!
دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جوونور کامل کیه؟

*مرحوم پناهی

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388 13:20 توسط تـنهـا |

 

[مسافرم]

و صدای کفش هایش

              حافظه آسفالت را زیر پا گذاشت

[مسافری؟]

برگردم که چه ؟

که بگویم آری ؛ و بپرسد کجا ؟

و بگویم از باد به بادبان

[ فلسفه می بافی

            حتی اگر ماه را

                     با مداد سیاه هم بنویسی می درخشد ! ]

پیر مرد دندان مصنوعی اش برق میزند

     و دست در عصا

         از جوی باریکی نمی تواند بپرد

در ادامه

         در گوش موزاییک ها نت های محزونی باقی می ماند

[نگفتی مسافری؟]

        باید حتماً صادقانه دروغ بگویم

               چند بام آن طرف تر

                      ماه را بر بند پهن کرده ام

                      نگران پلنگی هستم

                      که از ناخن هایش رویای ماه می چکد

[هذیان نگو - پرسیدم مسافری؟]

نه سنگی سنگینم که درون خود افتاده ام

آن سو تر پیرمرد

                  برای پریدن از جوی باریک ...

[پسرم

        نهال بخت برگشته یعنی عصا !

بالش ِ کسی باش

        که از خستگی بر سینه ات سر بگذارد

                نه شکم سیری! ]

و صدای بریده بریده ی نت های محزونی

             بر موزاییک ها

                    پرسیدم

                             مسافری ؟!

 

*باران باش !

هیچکس به باران عادت نمی کند

         هر موقع بیاید همه خیس می شوند !

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388 22:24 توسط تـنهـا |

 
یک جفت کتانی سفید

تمام روزهای کودکی ام را رنگ تازه زد

و گالشهای کهنه ات !

تمام عمر مرا رنگ خود خواهی

من هنوز داغدار گالشهای کهنه ی تو ام

مرا به خاطر کفشهای تازه ام ببخش !

مادرم...

              

* بزرگی کجاست؟

چقدر وقتی که بچه ایی بزرگترا رو بزرگ می بینی .

اما ... وقتی بزرگ می شی ،می بینی بزرگ شدنی در کار نیست.

+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388 20:3 توسط تـنهـا |

 

دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز
برای دلم برای شما جا نداریم

مشتری آمد و رفت
و هی این و آن
سرسری آمد و رفت

*
ولی هیچ کس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد

*
یکی گفت:
چرا این اتاق
پر از دود و آه است
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است

و رفتند و بعدش
دلم ماند بی مشتری
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟

*
و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه
پشت خود بست

*
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید، دیگر
برای شما جا نداریم
از این پس به جز او
کسی را نداریم.

*

* عرفان نظر اهاری

                       

 در گوشی:

         آقا میلاد، استاد عزیز بسیار سپاسگذارم...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 21:40 توسط تـنهـا |

 

آن مرد طبیب بود و می گفت : جهان بیمارستانی است بی سر و سامان .

هر کس بیماریی دارد و هر کس دوایی می خواهد .

هزاران هزار بیماری ، افسوس ، اما هزاران هزار دوا را چطور می توان یافت ؟ 

                                               ***

جوانمرد اما می گفت : ما همه تنها یک بیماری داریم : خواب ؛

و دوایی نیست ،جز بیداری .

بیدار شویم تا جهان بیمار نباشد !

 

*عرفان نظر آهاری - جوانمرد نام دیگر تو - روایت پانزدهم

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 20:18 توسط تـنهـا |

خیلی احمقیم که همیشه نیمه خالی لیوان را نگاه می کنیم، چه اینکه این نیمه خالی در واقع نیمه هم نیست، اصلا شاید یک چهارم هم نباشد، شاید هم کمتر. حقیقتا گاهی خیلی  احمق می شویم، اصلا چرا یک جور دیگر به دنیا نگاه نکنیم :

خدا را شكر كه تمام شب صداي خرخر همسرم را مي شنوم. اين يعني او زنده و سالم در كنار من خوابيده است.
خدا را شكر كه ماليات مي پردازم اين يعني شغل و در آمدي دارم و بيكار نيستم .
خدا را شكر كه لباسهايم كمي برايم تنگ شده اند . اين يعني غذاي كافي براي خوردن دارم.
خدا را شكر كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم.اين يعني توان سخت كار كردن را دارم.
خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم.اين يعني من خانه اي دارم.
خدا را شكر كه در جائي دور جاي پارك پيدا كردم.اين يعني هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلي براي سوار شدن .
خدا را شكر كه سرو صداي همسايه ها را مي شنوم. اين يعني من توانائي شنيدن دارم.
خدا را شكر كه اين همه شستني و اتو كردني دارم. اين يعني من لباس براي پوشيدن دارم.
خدا را شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم. اين يعني من هنوز زنده ام.
خدا را شكر كه گاهي اوقات بيمار مي شوم . اين يعني بياد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم.
خدا را شكر كه خريد هداياي سال نو جيبم را خالي مي كند. اين يعني عزيزاني دارم كه مي توانم برايشان هديه بخرم.

حقیقتا خیلی احمق هستیم اگر از خرخر، مالیات، تنگ شدن لباس، خستگی، پیدا نکردن جای پارک، سر صدای آزار دهنده همسایه، بیماری، مالیات و این همه دلیل روشن برای زندگی اعصابمان به هم بریزد و خدا را شکر نکنیم .

 

*شـــو پنهاور..

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 21:49 توسط تـنهـا |

 

کلمات ماهیانی اند در مرداب ذهن من

با قلاب قلم ، کرمهای بهانه را به آب می زنم

قلم این روز ها تکان نمی خورد

کرمها مغز مرا با خنده می خورند

ماهیان نگاه می کنند و هیچ حرفی نمیزنند.

                  

و در اخر اینکه:

مرا کسی نساخت ، خدا ساخت .

نه آنچنان که کسی می خواست ، که من کس نداشتم.

کسم خدا بود ، کس بی کسان

و شما ....

 و شما :ای گوش هایی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنوید !

پس از این جز سکوت سخنی نخواهم گفت.

و شما :

ای چشمهایی که تنها صفحات سیاه را می خوانید !

پس از این جز سطور سپید نخواهم نوشت.

و شما :

ای کسانی که هرگاه حضور دارم بیشترم تا آنگاه که غایبم...

پس از این مرا کمتر خواهید دید

دکتر شریعتی

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 23:25 توسط تـنهـا |

  تیغ را در دست راستش گرفت،
سپس به آرامی آن را بر روی رگ دست چپش قرار داد،
پیش از هر حرکتی به آینه روبرویش نگاهی انداخت.
+ می دونی مرگت چه زمانی فرا می رسه؟
- چه زمانی؟
+ وقتی فراموش بشی.
- سالهاست زنگ تلفنم به صدا در نیومده.
نگاهی به تیغ کرد. لبخند تلخی روی لبهایش نقش بست.
تیغ را دور انداخت. شروع به نوشتن کرد...


**فعلا که این سایلنت بودن تو این چند روز خیلی بهم چسبیده

و داره حال میده .پس فعلا خاموش و بدون رد پا می خونمتون !

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388 0:25 توسط تـنهـا |

  X

نامم را پدرم انتخاب کرد ، نــام

خانوادگي ام را يکي از اجدادم

ديگر بس است ! راهم را خودم

انتخاب خواهم کرد


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388




پیوندها

رز آبــی
آبی‏ســرا
مسیر سپید
خلوت شبــــــانه
در انتـظار غــــــروب
بگو که رویا نیســـــــت
پیــــــــــــــــــــــــــــاز داغ
بیا زندگی را به رقص در اوریم
ساعت 54:24 نیمه شب
از کویـــر ، کـویـــری تر
بـــکارت مــوهــوم


design-desire:طراح قالب