|
دنگ دنگ اين طرف گود منم يک تنه، عرفان نظر آهاری + نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 22:32 توسط تـنهـا |
جاتون پر! دیشب قشم یه زلزله توپی اومد که تو عمرم ندیده بودم مگه تموم میشد... یه مدتی نیومده بود دلمون براش تنگ شده بود! ولی ایندفعه حسابی تلافی کرد :دی + نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 14:41 توسط تـنهـا
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388 13:20 توسط تـنهـا |
[مسافرم] و صدای کفش هایش حافظه آسفالت را زیر پا گذاشت [مسافری؟] برگردم که چه ؟ که بگویم آری ؛ و بپرسد کجا ؟ و بگویم از باد به بادبان [ فلسفه می بافی حتی اگر ماه را با مداد سیاه هم بنویسی می درخشد ! پیر مرد دندان مصنوعی اش برق میزند و دست در عصا از جوی باریکی نمی تواند بپرد در ادامه در گوش موزاییک ها نت های محزونی باقی می ماند [نگفتی مسافری؟] باید حتماً صادقانه دروغ بگویم چند بام آن طرف تر ماه را بر بند پهن کرده ام نگران پلنگی هستم که از ناخن هایش رویای ماه می چکد [هذیان نگو - پرسیدم مسافری؟] نه سنگی سنگینم که درون خود افتاده ام آن سو تر پیرمرد برای پریدن از جوی باریک ... [پسرم نهال بخت برگشته یعنی عصا ! بالش ِ کسی باش که از خستگی بر سینه ات سر بگذارد نه شکم سیری! ] و صدای بریده بریده ی نت های محزونی بر موزاییک ها پرسیدم مسافر ی ؟!
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388 22:24 توسط تـنهـا |
تمام روزهای کودکی ام را رنگ تازه زد و گالشهای کهنه ات ! تمام عمر مرا رنگ خود خواهی من هنوز داغدار گالشهای کهنه ی تو ام مرا به خاطر کفشهای تازه ام ببخش ! مادرم... * بزرگی کجاست؟ چقدر وقتی که بچه ایی بزرگترا رو بزرگ می بینی . اما ... وقتی بزرگ می شی ،می بینی بزرگ شدنی در کار نیست. + نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388 20:3 توسط تـنهـا |
دلم را سپردم به بنگاه دنیا مشتری آمد و رفت * * و رفتند و بعدش * * *
* عرفان نظر اهاری در گوشی: آقا میلاد، استاد عزیز بسیار سپاسگذارم... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 21:40 توسط تـنهـا |
آن مرد طبیب بود و می گفت : جهان بیمارستانی است بی سر و سامان . هر کس بیماریی دارد و هر کس دوایی می خواهد . هزاران هزار بیماری ، افسوس ، اما هزاران هزار دوا را چطور می توان یافت ؟ *** جوانمرد اما می گفت : ما همه تنها یک بیماری داریم : خواب ؛ و دوایی نیست ،جز بیداری . بیدار شویم تا جهان بیمار نباشد ! *عرفان نظر آهاری - جوانمرد نام دیگر تو - روایت پانزدهم + نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 20:18 توسط تـنهـا |
حقیقتا خیلی احمق هستیم اگر از خرخر، مالیات، تنگ شدن لباس، خستگی، پیدا نکردن جای پارک، سر صدای آزار دهنده همسایه، بیماری، مالیات و این همه دلیل روشن برای زندگی اعصابمان به هم بریزد و خدا را شکر نکنیم . *شـــو پنهاور.. + نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 21:49 توسط تـنهـا |
با قلاب قلم ، کرمهای بهانه را به آب می زنم قلم این روز ها تکان نمی خورد کرمها مغز مرا با خنده می خورند ماهیان نگاه می کنند و هیچ حرفی نمیزنند. و در اخر اینکه: مرا کسی نساخت ، خدا ساخت .
نه آنچنان که کسی می خواست ، که من کس نداشتم. کسم خدا بود ، کس بی کسان و شما :ای گوش هایی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنوید ! پس از این جز سکوت سخنی نخواهم گفت. و شما : ای چشمهایی که تنها صفحات سیاه را می خوانید ! پس از این جز سطور سپید نخواهم نوشت. و شما : ای کسانی که هرگاه حضور دارم بیشترم تا آنگاه که غایبم... پس از این مرا کمتر خواهید دید دکتر شریعتی + نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 23:25 توسط تـنهـا |
تیغ را در دست راستش گرفت، **فعلا که این سایلنت بودن تو این چند روز خیلی بهم چسبیده و داره حال میده .پس فعلا خاموش و بدون رد پا می خونمتون ! + نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388 0:25 توسط تـنهـا |
|
| ||||||