|
"اگر خاموش باشی و دیگران به سخنت در آرند،بهتر که سخن گویی و خاموشت کنند!!!" (سقراط) *** زل زده بودم تو آینه...اونقد به صورتم خیره شده بودم که یواش یواش قیافه م یادم رفت! تنها رفت و رفت و دور شد...شد واسم یه غریبه...یه غریبه که تو دادگاه وجودیم به محاکمه نشونده شده بود...یه غریبه که تو دایره ی قضاوت گیج می خورد! نگاهش کردم...از دور...و... ترسیدم!!!! به قول دوستم،... "...گاهی وقت ها آدما تا یه روز قبل از لقب هایی که بهشون نسبت داده می شه،شاکی می شن...اما همون روز یه اتفاقی می افته که می فهمن همونی هستن که دیگران شناخته بودن!و بعد می فهمن که گاهی دیگران از خود مون به ما آگاه ترن!!!..." و من از این آگاهی ترسیدم...و از بی خبری خودم... . ـ تسلیت... درگوشی : پیاز داغ عزیز نظرم تو وبت ثبت نمیشه ؟ :( + نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388 11:49 توسط تـنهـا |
تمام می شود این روزهای از سر بی حوصلگی این پرسه در لحظه های این همه دیوانه این عاشقی کردن در سرمای زمستان تمام می شود خاطره ی دست هایی که دور فنجان قهوه حلقه شده بود...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388 22:56 توسط تـنهـا |
الآن که من دارم اینجا مینویسم تصمیم گرفتم "همیشه تنها" رو برای خودم فیلتر کنم یه مدت. ولی هستم و میخونمتون. + نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388 14:45 توسط تـنهـا
پير مرد بخت بر گشته شكمش، آب آورده بود. -کارو- + نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388 19:49 توسط تـنهـا |
خیال کردم من مرده ام و تو دیگر نیستی ... سیر گریه کردم در اتاق تنهایی ام سیر گریه کردم و درد ارام نگرفت. ... حالا من مانده ام تو رفتی.. ... سردم است و تو نیستی مثل عکس ماه کاسه چشم هایم را از حضور لبخندت لبریز میکنم ... حالا دیگر نبودنت یعنی کسی از بودن خود در زمین عزادار است ... دلتنگی ام را به که بگویم وقتی نیستی؟ تا کجا راه بروم تا تمام بشم؟ مثل یک جاده نیستی که! ... چرا لابه لای این همه چشم تنها دو چشم خیس من خواب معجزه می بینند؟ نرگس ها چه زود تب می کردند چه زود می پژمردند مگر می شود کسی گل نرگس ببیند و دوست نداشته باشد؟ ... چقدر بی تو از خواب بپرم شیشه ی اب را سر بکشم و چیزی از پنجره بپرسم؟ چی بپرسم دیگر؟ خواب مرا نمی برد می آورد تورا می آورد بی آنکه باشی. ... پلک میزنم و به سقف خیره می شوم. با نبودنت چیکار کنم؟ . * برداشت عشقی از نوشته ممنوع! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ ن : حالا دیگر نه از حادثه خبری هست و نه از ... از دل تنگـ ـ ـ ـ ـ ـی ها هم که بگذریم تنهایی تنها اتفاق این روزهای من است! + نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 19:19 توسط تـنهـا |
داغ نوشت: انگار اسمان خیال باریدن نداره! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بعدا نوشت: بالاخره اسمون غرورشو شکستو بارید. + نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 22:48 توسط تـنهـا
تا كجا من اومدم + نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 13:19 توسط تـنهـا |
گفتی بیدار شو شد! شد ان دخترکی که چانه اش را بالا میگرفت و مغرور و شاد به دنبال خوشبختی می دوید. خوشبختی که به نبودنش در این حوالی ایمان داشت و حالا میخواست کنار خورشید جست و جویش کند. راه دراز است و امید بسیار... و تو..بزرگ ! حالا هر روز نگاهش به اسمان است نگاهت به او هست ؟! پ.ن: انتظار خبری نیست مرا برو انجا که همه منتظرند قاصدک در دل من همه کورند و کرند! اخوان ثالث + نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388 22:10 توسط تـنهـا |
دنگ دنگ اين طرف گود منم يک تنه، عرفان نظر آهاری + نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 22:32 توسط تـنهـا |
جاتون پر! دیشب قشم یه زلزله توپی اومد که تو عمرم ندیده بودم مگه تموم میشد... یه مدتی نیومده بود دلمون براش تنگ شده بود! ولی ایندفعه حسابی تلافی کرد :دی + نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 14:41 توسط تـنهـا
|
| ||||||